تبليغاتX
در شهر خبری نیست...

در شهر خبری نیست...

رساله تغییرات (۱)

اصولا تعریف و بازتعریف مفاهیم تعریف شده، از معمول‌ترین سرگرمی‌های جامعه ایرانی است. برپایه همین سرگرمی بود که رساله تعریفات عبید زاکانی و دایره‌المعارف ستون پنجم ابراهیم نبوی تالیف شد. اما فکر کنم سابقه نداشته باشه که کسی مفاهیم مختلف یک واژه در زمان‌های مختلف رو یکجا جمع کرده باشه، دقیقا به همین دلیل تصمیم گرفتم که یک کار بی‌سابقه رو شروع کنم. در ذیل تعریف واژه «بدشانسی» رو می‌خونید. البته بخشی از این تعریف مقداری خصوصی شده که شما به عمومیت خودتون ببخشید.

بدشانسی یعنی:

دو سال قبل: بعد از کلی درس خوندن واسه کنکور، مهندسی متالوژی قبول بشی، هرکی از دور ببیندت بگه: به به! بچه‌های مواد!

یک سال و نیم قبل: ۱۳ روز مونده به سفر حج، پات همین جور الکی بشکنه و بره تو گچ.

دقیقا یک سال قبل: عصر پنجشنبه، واسه خرید بری ولیعصر، اما همه مغازه‌ها بسته باشن، حدفاصل ولیعصر و فاطمی هم کلا ۵ نفر پیدا نشن. بعد سر فاطمی پلیس ضدشورش به دلیل مظنون بودن به شرکت در تظاهرات فتنه‌انگیز، دستگیرت بکنه.

۲ ساعت بعد از مورد قبلی: به جرم داشتن عکس قائم ‌مقام امام و نخست‌وزیر امام و رئیس جمهور پیشین مملکت، در مملکتی که حتی بازجویی با چشمان بسته در اون جرم هست، چه برسه به استعمال باتوم و شوکر در حین بازجویی، با چمان بسته همه جای بدنت درد بگیره، تازه بازجو شاکی بشه که حرفات متناقض هستش!

۳۵۵ روز قبل: دخترخاله‌ات رو تو میدون ونک آزاد کنن، شوهرش رو حوالی تهرانپارس، اما تو رو وسط جنگل‌های شرق تهران ول کنن، جوری که ۳۰ دقیقه راه بری تا به آثار تمدن انسانی برسی.

.

..

...

چندین ماه قبل: نخست وزیر سابق مملکت باشی، اما هیچ کدوم از حکومتی‌ها چشم دیدنت رو نداشته باشن، بسیج هم دم به دقیقه جلوی خونت مانور اقتدار بگذاره، بعد نیک آهنگ کوثر سوژه‌اش برای کاریکاتور کشیدن تموم بشه و رو دست مازیار بیژنی بلند بشه و شروع کنه به مسخره کردن حرفها و بیانیه‌ها و صحبت‌ها و ناگفته‌ها و نقاشی‌ها و.... شما،‌ بعد رجانیوز تیتر بزنه: «تمسخر موسوی توسط حامی موسوی»

یک هفته قبل: رئیس ستاد انتخاباتی موسوی در بابل باشی، دستگیر کنن و تو پرونده‌ات بنویسن: «در تفتیش منزل متهم، چند حلقه فیلم شیطان پرستی یافت شد.» بعد معلوم بشه این فیلم‌ها، سری فیلم‌های هری‌پاتر بودن.

امروز: نوه‌ی امام باشی، ولی بهت بگن نواده روح‌الله سیدحسن نصرالله. همسر نایب رئیس مجلس باشی، اما شوهرت واسه دور بعدی انتخابات رد صلاحیت بشه. زن داداش رئیس‌جمهور مملکت باشی، اما برادر شوهرت ۴ سال بعد بشه ضلع سوم فتنه. عکس وزیر اسبق امور خارجه مملکت رو بگذاری رو وال فیسبوکت و به دست راست پدربزرگت بگی «پدر معنوی»، بعد رجا و جهان و جوان و فارس، تیتر بزنن: «زهرا اشراقی، همسر رضا خاتمی، ابراهیم یزدی را پدر معنوی خود خواند.»

نتیجه اخلاقی- مورفی: لبخند بزن، فردا روز بدتری است.

 

پی نوشت۱: امروز، بدلیل مسايل مطروحه در مطلب فوق، اصلا حال و حوصله طنز نوشتن نداشتم، اما از اونجایی که می‌خوام برای طنز نویسی در بدترین حالت تمرین کنم، این مطلب رو نوشتم. البته چشم و هم چشمی با بردار عزیز، امیر خان سمیعیان هم بی تاثیر نبود.

پی نوشت ۲: وبلاگ دیگر من بروز شد، از اینجـــــــــــا به اونجا برید، بعد برگردید پی نوشت ۳ رو بخونید

پی نوشت ۳: این شعر زیبا از جناب رحیم رسولی رو داشته باشید، یه گوشه‌ای بگذارید یا اگر تونستید حفظش کنید. انشالله که لازم نمی‌شه، ولی برای اعتراف کردن شدیدا مناسب هستش. من خودم اینکارم، حرف بی‌خود نمی‌زنم. این شعر رو در ادامه مطلب بخونید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/10/10ساعت 19  توسط بابک ر  | 

این روز تاریخی(!)

امروز برای من روز متفاوتی است و برای شما هم هست.هست دیگه عزیزم.تعارف میکنی؟؟؟؟ به همین مناسبت من برای شما دوستان عزیزم چند تا تست طراحی کردم و با توجه به فرا رسیدن فصل امتحانات شرکت در این تست برای عموم آزاد است. قابل ذکر است که داشتن کارت پایان خدمت برای آقایان و داشتن ظاهری آراسته برای بانوان شرکت کننده در این تست الزامی است و اولویت شرکت با فرزندان خانواده نیروهای مسلح است:

سوال اول) بهترین راه زنده ماندن امروز دز اذهان چیست؟الف) با کسی ازدواج کنیم که تولدش امروز باشد و هرسال یادمون بیاید امروز چه روزی است.
ب) دعا کنیم تا یکی از بستگانمان امروز بمیرد تا هرسال این موقع بهشت زهرا باشیم.
ج) روی بازویمان خالکوبی کنیم.
د) زنده ماندن همه چیز در دست خداست و ما تنها وسیله ایم.


سوال دوم) به نظر شما چرا امروز تاریخی است؟
الف) برو بابا قضیه رو سیاسی نکن.
ب) چون آخرین روزهای سال میلادی است.
ج) چون امشب شب جمعه است(؟)
د) از وقتی یارانه ها هدفمند شده، هرروز تاریخی است.

سوال سوم)شما در این روز با شکوه چه خواهید کرد؟الف) همراه با اعضای خانواده از هوای پاک تهران استفاده میکنیم .
ب) بی صبرانه پای تلویزیون مینشینم و از برنامه های متنوع آن استفاده لازم را میبرم.
ج) یارانه نقدی خود را دریافت میکنم و تا شب به شمارش پولهایم میپردازم.
د) آقا به تو چه که من چه کار میکنم .اون کاری که تو دوست داری نمیکنم.

سوال چهارم) مهمترین وظیفه ای که در این روز باید انجام دهید چیست؟الف) صله ی ارحام و دیدار با بزرگترهای خانواده.
ب) خوردن ساندیس (!)
ج) تذکر لسانی به بد حجابان
د) استفاده از حمل و نقل عمومی

سوال آخر)امروز یاد چه خواهید افتاد؟
الف) یاد بغل دستی پارسالم که ساندیسش خیلی خنک بود!کوفتش بشه.
ب) یاد گل خداداد به استرالیا
ج) یاد سالهای کودکی و غصه های مادربزرگ
د) خدا لعنتت کنه یاد چک فردام افتادم

+ نوشته شده در  89/10/09ساعت 20  توسط امیر سمیعیان  | 

آلودگی هوای تهران توطئه غرب بوده است!

اصل خبر:هوا در نیویورک آلوده است

اخبار 20:30:بازهم ننگی در پرونده ی آمریکا .....هوا در آمریکا بسیار آلوده شده است .به طوری که مردم حتی نمیتوانند دهانشان را باز کنند و حرف بزنند.کارشناسان بر این باورند که این آلودگی در دولت آمریکا و در پی مقابله با مقاومت های ایران در مقابل تحریم ها و به قصد نابودی مسلمانان حاضر در امریکا ایجاد کرده است.کارشناسان پیش بینی کرده ان که این آلودگی تا پایان هدفمندی یارانه ها برطرف نشود.


اصل خبر:هوای تهران از مرز هشدار گذشت

اخبار 20:30: بله بینندگان عزیز در پایان خبری هم بشنوید از آلودگی هوای تهران که در این چند روز کمی افزایش یافته اما با تدابیر دولت خدمتگذار در این مدت تنها 723 نفر جان خود را از دست داده اند که این  برای اولین بار است که کشوری در مقابله با آلودگی هوا اینقدر سریع و با برنامه عمل میکند. وزیر کشور از دستگیری دو تن از جاسوسان اسراییلی که در جوی سر کوچه مشغول برافروختن آتش و تشدید آلودگی بودند خبر داد و افزود که این دو تن با همکاری انگلیس سعی در متشنج کردن اوضاع و نامساعد جلوه دادن شرایط کشور پس از هدفمندی یارانه ها  داشتند که لب به اعتراف گشودند.

فرداش: سازمان تبلیغات اسلامی از انجام راهپیمایی مردمی در محکوم کردن اقدام انگلیس در ایچاد آلودگی و به شهادت رساندن 723تن از هموطنان بیگناه  خبر داد. این راهپیمایی راس ساعت 14 در میدان انقلاب برگزار میگردد.
مسیر شماره ی 1:میدان آزادی ....خیابان آزادی.......

+ نوشته شده در  89/10/09ساعت 20  توسط امیر سمیعیان  | 

از هوای تهران تا قلب رئوف خبرآنلاین

هوای ما رو داشته باش...

در اینکه هنر نزد ایرانیان است، شکی نیست. در اینکه علم هم نزد ماست حرفی نیست. خدا رو شکر اونقدر تحصیل علم در کشور ما اپیدمی شده که بچه‌های دبیرستانی ما تو زیرزمین خونشون انرژی هسته‌ای تولید می‌کنن (که خوب نتیجه می‌گیریم محافظت از این همه دانشمند هسته‌ای کار سختی هستش و شاید به همین دلیل زرت و زورت داشمندانمون می‌رن هوا). و البته این موفقیت‌های ارزشمند، فقط در زمینه هسته‌ای نیست. و علم پیش‌گویی یکی از این علم‌هایی است که ما ایرانی‌ها خیلی بهش توجه می‌کنیم. مثلا همین رجا نیوز خودمون، نیم ساعت بعد از پایان انتخابات، نتیجه‌اش رو تمام و کمال اعلام کرد، خوب اگر اسم این پیش‌گویی نیست، چیه؟ حالا بماند که سازمان هواشناسی‌مون هر روز ما رو دق می‌ده و اونقدر دقیق برعکس وضعیت هوا رو پیش‌بینی می‌کنه که مسلما خود ناسا هم اگر نتیجه دقیق رو بدونه، نمی‌تونه با این دقت برعکسش رو اعلام کنه. دقیقا به همین دلیل از ۱ ماه قبل که در تمام میدان‌های تهران کیسه شن و نمک گذاشتند،‌برف که هیچی، بارون هم نیومده. اتفاقا در همین راستا، هوای تهران از حدود دو هفته و اندی قبل تا حالا، در حالت هشدار قرار داره و دو سه روز یکبار،‌ یک سری هم به حالت اظطرار می‌زنه تا از یکنواختی در بیاد. ما با شناختی که از مسئولین داشتیم، احتمال می‌دادیم دست روی دست بگذارند تا بارون بیاد و هوا خودش خوب بشه، با حداکثر برای تغییر هوا، نماز باران برگزار کنند یا حداکثر حداکثر،‌ بشینند تو صورت هم فوت کنند تا باد ایجاد بشه و آلودگی بره. خلاصه هیچ رقمه انتظار نداشتیم برای تغییر وضعیت هوا، دست به کار بشن و کارهای زیر رو انجام بدن:

در مرحله اول، تصمیم گرفته شد ابر مصنوعی و در نتیجه باران مصنوعی تولید بشه تا طی یک بارندگی مصنوعی خفن، تمام آلودگی از بین بره. این ابر ایجاد شد و کیهان و رجانیوز و... شونصدبار تیتر زدند، «فردا، سه شنبه، بارش باران مصنوعی در تهران». دقیقا نمی‌دونم به خاطر پیش‌بینی غلط سازمان هواشناسی بود یا به خاطر اینکه خبر از کیهان و دوستان درز کرده، خلاصه کلام سرکنگبین مذکور صفرا فزود. به نظر من، ابر مذکور احتمالا حدود ۱ ماه بعد حوالی قندهار و شاید هم ایالت قندوز (در اینجا، همینجور الکی یاد هارون نجفی زاده افتادم) باریدنش می‌گیره.

در مرحله دوم، مسئولین سعی کرند با ایجاد اختلاف دما، باد و طوفان ایجاد کنند. اما از اونجایی که مسئولین ما همیشه در حال جوش آوردن هستند و در حالت جوش، دما ثابت هستش، این طرح با شکست مواجه شد.

در مرحله سوم، از هواپیماهای سم پاش برای پاشیدن آب به روی تهران استفاده بشه. این اقدام که ما رو به یاد فیلم «روز فرشته» انداخت، ادعا شد که خیلی موثر بوده. البته نه در زمینه کاهش آلودگی هوا، بلکه در زمینه جذب گردشگر و افزودن به جاذبه‌های گردشگری شهر تهران و همچنین به رخ کشیدن توان ارگان سمپاشی سازمان هواپیمایی ملی (در اینجا،‌ ما خدا رو شکر می‌کنیم که توپولف سم‌پاش وجود خارجی نداره).

البته مرحله سوم این عملیات یک مشکل اساسی داشت و اون هم تمرد از دستور مستقیم رئیس دولت بود که فرموده بود: «آب رو همونجایی بریزید که می‌سوزه» که اگر به دستور ایشون عمل می‌کردند، احتمالا هواپیماهای مذکور رو باید به جنگل های گلستان می‌فرستادند تا حداقل بعد n روز، اونجا رو خاموش کنند.

قلب رئوف خبرآنلاین

در آخر این نوشته، شایسته است به خاطر قلب رئوف خبرآنلاین، از سایت مذکور کمال تشکر رو به عمل بیاریم. این سایت که گویا بعد ازوقایع چند روز اخیر لندن، تازه با حقوق داشنجویان آشنا شده و بازهم گویا با مسعود ده‌نمکی و دوستان آشنا نشده و گویا هنوز نمی‌دونه دزدین ریش‌تراش از خوابگاه چقدر می‌تونه کشته بده، در این پست ، ضمن دلسوزی برای دانشجوهای لندنی، ما رو با حقوق دانشجوها از جمله حق اعتراض آشنا کرد. لظفا یکی ایشون رو با حق زنده ماندن و زندانی نشدن که از حقوق اولیه داشنجویان هست آشنا کنه!

+ نوشته شده در  89/09/19ساعت 22  توسط بابک ر  | 

شب-گیر می‌آید

به شبگیر هنگام بانگ خروس              بیا مطلب تازه‌ام را بخوان

مسلما نوشتن در محیط وب، عیب و ایرادهای زیادی داره، اما یک خوبی داره، اون هم اینه که زرتی می‌تونی وبلاگ جدید درست کنی.

دو هفته پیش بود که نوشتن شب-گیر رو شروع کردم، دو شب-گیر در همین وبلاگ نوشتم، اما خورد به زمان امتحانات میان ترم، و دو هقته سگی وحشتناک در سمنان، که این بیت فردوسی را به یادم آورد:

سه روز است تا نان و آب آرزوست                مرا بر یکی جامه خواب آرزوست

به همین دلیل، دو هفته تمام شب-گیر ننوشتم، هیچ چیز دیگری هم ننوشتم. امروز که دوباره به نوشتن شب-گیر نشستم، تصمیم گرفتم اونها رو در وبلاگ دیگری منتشر کنم. این بود که وبلاگ شب-گیر  متولد شد.

این وبلاگ، چهارمین وبلاگ من هستش. اولی «نامه هایی به الناز.ش» بود با موضوع عاشقانه، دومی «شباش» بود با موضوع شعر، سومی همین «در شهر خبری نیست...» بود و چهارمی هم همین شب-گیر است. خودم هم اعتقاد دارم تکثر وبلاگ چیز خوبی نیست، اما واقعا این چهار موضوع را نمی توان در کنار هم کار کرد. به هر حال این آدرس وبلاگ جدید من هستش:

http://shab-gir.blogfa.com

+ نوشته شده در  89/09/12ساعت 17  توسط بابک ر  | 

تنها

هیچکس همراه نیست

تنهای اول ...

 

»»داریوش کاردان««

+ نوشته شده در  89/09/11ساعت 13  توسط علی ت  | 

به بهانه تولد ابراهیم نبوی، یا: برای مردی که از جنس ماست

یک- کتابخانه پدرم، همیشه مایه‌ی فخر و مباهاتم بود. کتابخانه‌ای با بالغ بر ۳ هزار جلد کتاب. از آن کتابخانه هایی که هر چیزی در آن پیدا می‌شود. شاید همین وفور نعمت، من را درکتابخوانی تنبل کرده بود. به طوری که تا پیش‌دانشگاهی، هیچ وقت به طور جدی به سراغ این کتابها نرفتم. البته هر از چند گاهی، کتابی از«آگتاکریستی» یا «دراکولا»ی «آبرهام استوکر» یا دیوان «پروین اعتصامی» را می‌خواندم، اما خواندن ده پانزده کتاب از ۳ هزار تا، واقعا نومید کننده بود. پیش‌دانشگاهی که رسید، تازه ارزش وقت‌های آزادی که اکثرا به بطالت می گذشت را دانستم. در همان وانفساه با خودم قرار گذاشتم که تابستان بعد از کنکور، سر از کتاب بلند نکنم. تابستان ۸۷ بود، کنکور تمام شده بود و من مانده بودم و قراری که با خود گذاشته بودم. سه ردیف کتاب بود که از قبل برای خواندنشان دندان تیز کرده بودم، کتاب‌های «اکبر گنجی» بود و چند کتاب از «عطاء الله مهاجرانی»، «شوکران اصلاح» «عبدالله نوری» بود و کتاب‌های «سید ابراهیم نبوی». در آن روزها حوصله گنجی را نداشتم، «بهشت خاکستری» مهاجرانی را خواندم، قلمش را ستودم، اما چنگی به دلم نزد. شوکران اصلاح را هم گذاشتم برای فرصتی مناسب‌تر. پس به سراغ خیل عظیم کتاب‌های ابراهیم نبوی رفتم.

دو- پنج سال قبل از آن، یعنی وقتی دوم راهنمایی بودم، «کوتوله‌ها و درازها» را خوانده بودم و شدیدا دوستش داشتم. این بار، با سری کتاب‌های «در سال .... اتفاق افتاد» شروع کردم. حسابی خندیدم و در کنارش با آنچه بر ممالک محروسه، طی سالهای ۷۷ تا ۸۰ گذشته بود آشنا شدم، «نیک آهنگ کوثر» را هم از آنجا شناختم. بعد به سراغ «ستون پنجم»، «بی ستون» و «چلستون» رفتم، با شخصیت‌های بزرگ و دوست داشتنی مثل «حسنی» امام جمعه ارومیه و «نماینده دزفول در مجلس» آشنا شدم. «یک فنجان چای داغ» و «در شهر خبری نیست» هم، حسابی مرا خنداند، از آن خنده‌های تلخی که جای گریه را می‌گیرد و تو عصبانی می‌شوی از نویسنده که چرا نمی‌گذارد بخندی و مجبورت می‌کند به جای گریه، از خنده به خود بپیچی. «راپرت‌های یومیه و تذکره‌ها» هم، مرا با نثر قاجاریه آشنا کرد و باعث شد بعدها به دنبال «تذکره الاولیا» بروم. کتب طنز تاریخی، مثل «قصه‌های نصرالدین»، «گزیده رساله دلگشا» و «گزیده لطایف الطوایف» هم جالب بود. «کاوشی در طنز ایران» را به عنوان تحقیقی جامع و کامل ستودم و «شعر طنز معاصر ایران» هم مرا با بزرگانی چون «زرویی نصرآباد»، «رضا عالی‌پیام»، «خلیل جوادی»، « رحیم رسولی» و... آشنا کرد. اینها که تمام شد، به سراغ بقیه‌شان رفتم. با «بوی تمشک وحشی» و «لیلای مجنون» طعم شیرین عشق را حس کردم. «تهرانجلس» و «دشمنان جامعه سالم» را به عنوان نمونه‌های اعلای داستان کوتاه ستودم. با خواندن «خانه‌ی امن» شدیدا وحشت کردم، شاید اگر می‌دانستم تجربیاتی مشابه آن کتاب را در دی ماه سال بعد خواهم گذراند، بیشتر می ترسیدم. در این میان، «سفر به خانه‌ی آزاد شده» حکایت دیگری بود. سفرنامه حج بود و از آنهایی که از دل برآمده بود و نویسنده‌اش قصد زاهدنمایی نداشت، لاجرم بر دلم نشست، چنان که گویی قصد بلند شدن نداشت. همین شور و شوق برخواسته از این کتاب بود، که باعث شد همان سال، اسمم را در عمره دانشجویی بنویسم. قرعه‌کشی که انجام شد و اسمم اولین نفر درآمد، دانستم که حکایت این طلبیدن، حکایت دیگری است. تابستان ۸۸ بود که به حج رفتم، در هنگام ورود به مسجدالنبی و مسجدالحرام، ابراهیم نبوی جلوی چشمم بود.

سه- هنوز مهر ۸۷ نشده بود که ته همه کتاب های ابراهیم نبوی را درآوردم، باورش سخت است، اما در دو ماه و نیم، حدود ۳۰ جلد کتاب خوانده بودم. جنون خواندن نوشته های نبوی، دست از سرم بر نمی داشت. نبوی در آن سالها (و البته تاکنون) در بروکسل زندگی می کرد، تنها جوابی که به ذهنم رسید اینترنت بود. اینگونه بود که با دوم دام و بعد با روز آنلاین آشنا شدم، آن روزها هیچ کدام فیلتر نبودند، بعد از اینکه ته آرشیو هر دو سایت را درآوردم، کم کم احساس آرامش کردم. کار دیگری هم نمی توانستم بکنم، دیگر مطلبی نبود که نخوانده باشم و البته نوشته های هر روزه ی او در این دو سایت، در کنترل این عطش، کمک بسیاری می کرد. همان موقع بود که دیدن برنامه های او در برنامه زن امروز را شروع کردم، دیگر اهل منزل جرات نداشتند سه شنبه‌ها به جز voa شبکه دیگری را تماشا کنند. اولین بار بود که ابراهیم نبوی را در تلویزیون می دیدم و شدیدا خوشحال بودم. هر چند بعد از مدتی اعتقاد پیدا کردم «نبوی، کتبیش هزاران بار بهتر از شفاهی است» اما هنوز هم خلا  او را در سه شنبه ها احساس می کنم.... خلاصه کلام، به مرز اشباع رسیده بودم و او نمی گذاشت اشباع شوم. اما باز هم حسرت یک رابطه دو طرفه با وی را داشتم. چند ایمیل برایش فرستادم اما جوابی نگرفتم، انتظار جواب هم نداشتم. خود من هم همه ایمیل هایم را نمی خواندم و اگر می خواندم اکثرا جواب نمی دادم، او که جای خود داشت.

چهار- تاریخ دقیقش را نمی دانم، اما مدتی بعد ایمیلی از او به من رسید، در پاسخ ایمیل من نبود، اما نیازم را پاسخ داد. دعوتنامه ای بود به سایت فیس بوک، آن موقع نمی دانستم فیس بوک چیست. به همین دلیل بود که بعد از add کردن وی به عنوان یک دوست، تا مدتها به سراغش نرفتم. این حالت تا ۱۰ روز قبل از انتخابات ۸۸ ادامه داشت، همان موقع بود که تب فیس بوک، من را هم مثل خیلی های دیگر گرفت. روزهای خوبی را در کنار هم و در حلقه دوستان فیسبوکی گذراندیم، اما دولت خوشی ما شدیدا مستعجل بود و ۱۰ روز بعد فیس بوک هم مثل خیلی سایت های دیگر فیلتر شد. اگر هم فیلتر نمی شد در آن روزها حوصله فیس بوک را نداشتم. این قضیه هم ادامه داشت، تا حدود یک ماه قبل که من دوباره به فیسبوک برگشتم. در این یک ماه، معنی دقیق زندگی مجازی را فهمیدم. با دوستان بسیاری آشنا شدم و دشمنان زیادی برای خودم ساختم. اما چیزی که فیسبوک را برایم شیرین کرد، اهتمام نبوی به این سایت بود. به جرات می توانم بگویم تعداد دیالوگهایی که با نبوی در این مدت داشتم، به مراتب بیشتر از تعداد دیالوگها با پدرم بود. ابراهیم نبوی آدم جالبی است. کافی است سوالی از وی بپرسی، یا به طرقی دیگر نظر وی را بخواهی، امکان ندارد سوالت بی پاسخ بماند، گویی پاسخ دادن به سوال تو، تبدیل به بزرگترین دغدغه وی شده است. مطمئنم او در جوانی آرزوی هم صحبتی با دکتر شریعتی را داشت (حالا که فکر مکی کنم، خیلی هم مطمئن نیستم) اما خودش کاری کرد که من حسرت ارتباط با نویسنده محبوبم را نخورم

پنج- الان که این نوشته را تایپ می کنم، ۴۰ دقیقه از تولد او گذشته، و من می خواستم این نوشته را درست در لحظه تولد به وی تقدیم کنم، اما نشد. الان هم استرس دارم که نوشته ام را به قبل از خواب وی برسانم، به خاطر همین بی خیال بند پنج شده و به یک جمله افاقه می کنم:

خوشحالم که بزرگمردی را یافتم که از جنس ماست و نه تنها از میان ما برخاسته، بلکه در کنار ما و در میان ما مانده است. داورجان، بدان که اگر نیمی از شادیی که برایم ایجاد کردی را کسی برای خودت ایجاد کند، تا مدتها خوشجال خواهی بود، تولدت مبارک. (خودم می دونم که بیشتر از یک جمله شد!)

بابک ر. ۲۲ آبان ۱۳۸۹، تهران المنفجره

+ نوشته شده در  89/08/22ساعت 3  توسط بابک ر  | 

محمود و مارادونا، طیب و حر

یک روز تیم ملی آرژانتین، برای بازی با تیم محله احمدآباد آبادان، به این شهر می آد. مربی تیم آبادانی، تو رخت کن، به بازیکن هاش می گه: علی، تو سایه به سایه ی مارادونا حرکت می کنی و از اون چشم بر نمی داری. اصغر، تو هم تو زمین اونها می مونی و منتظر می شی بهت پاس بدن، ۸ نفر بقیه هم جلوی دروازه می مونید تا گل نخوریم.

اولین توپ می آد. اصغر بر می گرده که به دفاع کمک کنه، توپ می خوره به پاش و می ره تو گل تیم خودی. مربی داد می زنه: «بچه ها اصلا اشکال نداره، اصغر تو برو جلو منتظر باش بهت توپ بدن. علی تو هم مارادونا رو بگیر، بقیه همه دفاع کنن.»

توپ دوم می آد و می خوره به سر اصغر و می ره تو گل تیم خودی، مربی دوباره همون حرف رو تکرار می کنه: «بچه ها اصلا اشکال نداره، اصغر تو برو جلو منتظر باش بهت توپ بدن. علی تو هم مارادونا رو بگیر، بقیه همه دفاع کنن.»

توپ سوم می آد، اصغر دوباره بر می گرده به دفاع کمک کنه.... مربی داد می زنه: «علی، مارادونا رو ولش کن، اصغر رو بچسب!»

حالا این شده قضیه این روزهای ما. جناب دکتر محمود، یک سخنرانی توپ انجام داد و در امری واجب، یا به عبارتی امر واجبی، فرمود: «حالا که دیگه پشم و پیلتون ریخته...» البته ما هم خوشحالیم که بعد از قریب به ۱۰ سال، داروی نظافت، یکبار دیگه به سیاست وارد شد. ولی این دلیل نمی شه که همه طنزپردازهای معاند و منافق و بقیه صفتها بر وزن مفاعل، از ابراهیم نبوی و علیرضا رضایی گرفته، تا نیک آهنگ کوثر و... همه چسبیدند به این قضیه و احتمالا تا ۱ ماه دیگه هم می تونند درباره اون طنز بنویسند. ولی آقاجان، محمود رو ول کن، طیب رو بچسب:

برگزاري مراسم ويژه در سالگرد شهادت طيب حاج رضایی، حر انقلاب

خوب یعنی چی اونوقت؟ از یک طرف، روز قبل از هالوین تو تهران هالوین راه می اندازین و اعلام می کنید: «صد نفر از اراذل نامدار تهران بازداشت شدند.» (البته ما هنوز نفهمیدیم که این صد نفر که بر حسب اتفاق، نام هم دارند و «نامدار» هستند، چرا اسمشون جایی منتشر نشده، حتما نمی خواستند آبروی مومن رو بریزند!) از یک طرف دیگه، بعد از ۴۷ سال از مرگ نامدارترین اراذل جنوب تهران و حومه، یک دفعه ای براش حکم شهادت صادر می کنید و تبدیلش می کنید به حر انقلاب. باباجان، تکلیف حضرت باری تعالی رو مشخص کنید! یعنی خدا باید بعد از ۴۷ سال، طیب رو از جهنم برزخی، برداره بذاره تو بهشت برزخی، اون هم درست تو طبقه ی شهدا و احتمالا در جوار خیمه ی حر بن یزید بن ریاحی؟! حالا قبل از اینکه  شعبون بی مخ رو تبدیل به «مرحوم شعبان جعفری، علمدار قیام بر علیه دولت انگلیسی و لیبرال مصدق» نکردند، به برسی تفاوت های حر انقلاب و حر قیام حسین (ع) می پردازیم:

۱- حر، فرمانده سپاه یزید بود، اما طیب فرمانده سپاه نبود، چون در زمان حیات وی، هنوز سپاه تاسیس نشده بود، به همین دلیل هم نمی شد نتیجه گرفت که سپاه یزیدی بود یا حسینی.

۲- حر، از همان اول، با عمربن سعد و .. اختلاف نظر شدید داشت، اما طیب، تا آخرین لحظه با شعبان بی مخ رفیق فابریک بود و  تا اواخر عمرش، با پول دولت همایونی، در ماه محرم دسته راه می انداخت و با همون پول همایونی، نظری می داد اساسی!

۳- حر به دلیل اینکه امام حسین (ع) از فرزندان نبی اکرم (ص) بود، با جنگ با وی مخالف بود، طیب هم بدلیل سید بودن امام راحل، با دستگیری وی مخالف بود. (راستی، این یک مورد جزو تشابهات بود.)

۴- امام حسین در مورد حر گفته بود: «مادرت تو را آزاده آفرید» امام خمینی (به استناد همین رجانیوز خودمان) در نامه به شاه گفته بود: «از خون طیب حاج رضایی بگذرید و اعدام وی را به نام ما ننویسید، زیرا وی هیچگونه ارتباطی با ابنجانب نداشه است..»

۵- حر از اولین کسانی بود که در راه دفاع از امام حسین (ع) توسز اراذل و اوباش کوفی کشته شد. اما طیب از اولین کسانی بود که توسط شاه، برای اینکه نشان دهند قیام خمینی، توسط اراذل و اوباش اداره می شود، قربانی شد.

۶- در تهران، میدانی را به نام حر کردند، اما هنوز میدانی به نام طیب حاج رضایی داریم.

پیش بینی منظقی: اگر طیب، حر انقلاب است، پس احتمالا ۴۷ سال بعد از مرگ سعید عسگر، وی به عنوان نواب صفوی دوره اصلاحات معرفی خواهد شد.

نتیجه اخلاقی: حر و طیب از آن دست زوج هایی هستند که فقط با وصله ی رجانیوز و دوستان به همدیگر می چسبند.

+ نوشته شده در  89/08/13ساعت 19  توسط بابک ر  | 

جملات طلایی دکتر محمود... یا قند مکرر

ای خدا! شانس ما رو می بینی؟ هر اتفاق جالبی قرار بیفته، اونقدر سرم شلوغ می شه که کلا بی خیالش می شم. مثلا از ۳ ماه قبل که تصمیم گرفتم برم شب شعر طنز شکرخند (اولین شنبه هر ماه- ساعت ۴- فرهنگسرای ارسباران) دقیقا همون روز واسم کار پیش اومده، یک روز اسباب کشی، یک روز مهمونی، یک روز... همین قضیه هم برای سخنرانی شنبه شب رئیس دولت محترم اتفاق افتاد. اما به لطف این مطلب رجانیوز، تمام قسمت های مهمش رو خوندم و چیزی از دست ندادم. در زیر هر یک از جملات، اولین چیزی که به ذهنم رسید، نوشتم:

دکتر: بارها اعلام کرده‌ام این طرح‌های تحریم فقط یک کاغذپاره است.

ما: دشنام هر قدر که دهی شاد می شوم         چون نکته  زبان تو قند مکرر است

دکتر: اگر انقلاب اسلامی در جهان فراگیر شود، جایی برای رژیم صهیونیستی و اشغالگری باقی نمی‌ماند.

ما: البته این طرح شدیدا بلند مدت هستش، چون اگر همین الان هم در کشورهای دیگه انقلاب اسلامی اتفاق بیافته، حداقل ۲۷ سال طول می کشه تا یک دولت عدالت محور و مهرجو روی کار بیاد.

دکتر: الان 2 قدرت در دنیا وجود دار‌د؛ ایران و آمریکا.

ما: نتیجه می گیریم روسیه و فرانسه و آلمان و انگلیس و ژاپن و کره و چین و ... و اندونزی و گواتمالا و... پشم! در همین راستا پیشنهاد می شود گروه ۵+۱ که ادعا شده متشکل از پنج کشور قدرتمند جهان هستش، به ۱+۰/۵ تغییر نام بده، ما و آمریکای نصفه!

دکتر: نگاه یک بچه 5 ساله ایرانی هم جهانی است و نگاه یک بچه دبیرستانی ما به افق‌های بلند علمی است و بچه‌های الان هزار سال جلوتر از ما را نگاه می‌کنند.

ما: یادآور می شویم که جناب اسفندیار رحیم مشائی هم گفته بودند: «نگاه هیئت دولت، جهانی است» پس یعنی هیات دولت هم کودک ۵ ساله است؟

دکتر: امیدواریم به جایی برسیم که برای تمام مردم ایران، مبلغ هشتاد هزار تومان ناچیز باشد.

ما: از آنجایی که می توان حدس زد روی صحبت ایشان در این جمله، افرادی است که مبلغ یارانه ی واریزی را  ناچیز می دانند، متذکر می شویم مبلغ ۸۰ هزار تومان به خودی خود ناچیز نیست، فقط وقتی این مبلغ را به پنج ماه آخر سال تقسیم می کنیم (کواکبیان: دولت تا آخر سال، دیگر برنامه واریز یارانه ندارد) و با توجه به اینکه این مبلغ، بعد از اجرای طرح جر خوردگی اقتصادی قابل برداشت می باشد، خود به خود یاد کله پاچه ی مورچه می افتیم.

دکتر: مبلغ 81 هزار تومان هر 2 ماه یکبار به حساب‌ها واریز می‌شود و قبل از اینکه هر دوره به پایان برسد، قسط بعدی را واریز می‌کنیم و دولت در این زمینه همیشه جلوتر از مردم حرکت خواهد کرد.

ما: نتیجه می گیریم جناب دکتر کواکبیان و نیمی از هیات رئیسه مجلس (زبانم لال) با دروغ های خود (بند بالا نه، بالاییش) چوب لای چرخ دولت و مردم می گذارند.

دکتر: دولت با محتکران ‌بدون تعارف و شوخی برخورد خواهد کرد.

ما: آخرین باری که دولت با تعارف و شوخی برخورد کرد، وقایع بعد از انتخابات بود که هنوز جایش درد می کند. خدا به داد محتکران برسد.

دکتر: مردم با مشاهده اینکه جنسی گران شده است، از آنجا خریداری نکنند و به مسئولان ذی‌ربط اطلاع بدهند.

ما: در همین راستا، درخواست می شود برای خرید گوجه فرنگی و سایر اقلام، به آدرس زیر مراجعه کنید:

ایران، تهران، نارمک، سر کوچه ی محمود اینا
+ نوشته شده در  89/08/10ساعت 17  توسط بابک ر  | 

انتظارات فارس

باز هم نظرسنجی

چند وقت هست که ما یک عادت زشت پیدا کردیم، اون هم اینکه هر دو روز، یکبار بر حسب عادت مضموم*، به فارس و رجانیوز سر می زنیم. امروز هم برحسب اتفاق، چشممون خورد به این مطلب: «۷۵ درصد مردم ايران فتنه‌گري‌هاي پس از انتخابات را در راستاي اهداف دشمن مي‌دانند» و در توضیح خبر:«بر اساس نظرسنجي مؤسسه افكارسنجي خبرگزاري فارس در نمونه‌اي به وسعت ۱۴۲ هزار نفر در سراسر كشور، ۷۵ درصد مردم، برنامه‌هاي جريان فتنه پس از انتخابات دهم را در راستاي اهداف دشمنان مي‌دانند.» سوالات زیر در ذهن مریض ما ایجاد می شود:

۱- «موسسه ی افکار سنجی فارس»؟ از کی تا حالا یک چنین جایی هست و ما خبر نداریم؟ یعنی چی مثلا؟ افکار سنجی که دیگه موسسه درست کردن نمی خواد! فقط کافیه روز ۲۵ خرداد (نمی گیم چه سالی، خودتان حدس بزنید) سرتون رو از پنجره دفتر کارتون بیارید بیرون.

پاسخ احتمالی: این موسسه، کارش درسته، فقط اسمش رو اشتباه گذاشتند. اسمش «موسسه تغییر افکار فارس» هستش و مکانش ساختمان اصلی خبرگزاری فارس، طبقه همکف تا آخر.

۲- ما هنوز هم نمی دانیم چرا در هیچ کدام از این نظرسنجی ها، ما، اقوام و دوستان و آشنایان و..در جامعه آماری قرار نمی گیریم؟ آیا ما جزو جمعیت مازاد کشور هستیم؟

پاسخ احتمالی:

- مرتیکه، این چه حرفیه می زنی؟ کسی که رای نداره، حق نظر نداره!

- برادر عزیز، خیلی خیلی معذرت می خوام، ولی من تو انتخابات رای دادم!

- به کی رای دادی؟

- به تو چ‍... نه غلط کردم... می‌گم الان... به میر...

- خود فروخته ی جاسوس اجنبی وطن فروش مرتد ملحد ...

(این گفتگو به صورت فیزیکی ادامه دارد..)

۳- به نظر شما، شیوه دقیق این نظرسنجی چی بوده؟ احتمالا، شخصی در هیبت یکی از خبرنگاران یا کارکنان خبرگزاری فارس، با یک عدد تخته شاسی، تو خیابون راه می‌افتاده و نظر مردم رو در این خصوص می‌پرسیده. شاید هم این شخص پرسشنامه‌هایی رو بین مردم توزیع می کرده و از اونها می‌خواسته به سوالات جواب بدند. در هر کدوم از حالت های فوق، نظرسنجی، حکم اعتراف گیری مستقیم رو پیدا می کنه و سوالی که اینجا مطرحه، اینه که اون ۲۵ درصد، چطور جرات کردند فتنه گرها رو در جهات اهداف دشمن ندانند؟

پاسخ احتمالی: این ۲۵ درصد، دشمنان رو در راستای اهداف فتنه گران دونستند.

۴- در دولت اصلاحات، موسسه ای دست به نظر سنجی زد و اعلام کرد: «۶۰ درصد مردم تهران، خواهان رابطه با آمریکا هستند.» همین یک جمله، باعث شد به دلیل نشر اکاذیب، در این موسسه تخته و دهان عباس عبدی، سرویس بشه. به نظر شما تحقیقاتی انجام می شه تا نشون بده نظرسنجی فارس هم نظرسازی بوده یا نه؟؟

پاسخ احتمالی: مطمئن باشید تحقیقات لازم انجام می شه و بعد اعلام می‌شه که این خبرگزاری دروغ گفته و در حقیقت ۹۸.۲ درصد از مردم، «فتنه‌گري‌هاي پس از انتخابات را در راستاي اهداف دشمن مي‌دانند». بعد هم خبرگزاری فارس معذرت خواهی می کنه و می گه اون ۲۰ درصد تفاوت، اشتباه تایپی بوده، واسلام علیکم و رحمت الله و براکتٌ.

نتیجه اخلاقی: در نظر سازی ما بی خبران حیرانند

یاد آوری: «علی ت» مطلبی رو درباره سفر جناب دکتر احمدی نژاد به لبنان، دیار نواده ی روح الله، سیدحسن نصرالله در پست پایین کار کرده، از اونجایی که ما این مطلب رو ۲ دقیقه بعد از مطلب ایشون فرستادیم، وظیفه خود می دانیم شما را به خواندن پست قبلی دعوت کنیم.

*بنا بر تذکر دوستان عزیز، توضیح زیر را اراپه می دم:

مضموم، با مذموم فرق می کنه. عادت مضموم، یعنی عادت ضمیمه شده، یعنی همون عادتی که قبلش درباره اش توضیج دادم. درست ما دیکتمون بده، ولی اینقدر هم بی سواد نیستم.

+ نوشته شده در  89/07/22ساعت 20  توسط بابک ر  |